تبليغاتX
سگ پر3
خاطرات فردا
 

یازده سال بعد در چنین روزی

در ایستگاه مترو

                   می بینمت،

ساعت حول و حوش پنج و نیم بعد از ظهر است.


 

هیچ چیز تغییر نکرده است،

هر دو دست و پایمان را جمع می کنیم

و طبق عادت معمول سال های دور،

                                            انگار همدیگر را ندیده ایم!

تو هنوز روسری آبی بر سر داری

من هنوز وینستون قرمز بر لب دارم

[چه شهرآورد سنگینی]


 

در دستانت

دستان معصوم دختر بچه ای هف هشت ساله لانه کرده است.

 

به پک های دردناک و سرفه های زجرآور من خیره می شود،

و نمی داند

دست نامرد روزگار،

نام پدرش را در آستانه ی ثبت

                                     تغییر داده است!!!


 

کاش می شد فردا را خودمان بسازیم

ای کاش.


پ ن ۱: انگار این شعرم دارد خیلی زود به واقعیت تبدیل می شود. بعد از ظهر روزی که این پست را گذاشتم علی عیدی ام را داد، خبر ازدواجش. یا امیر المومنین دمت گرم.

پ ن ۲: نذر کرده بودم نام آن دختر بچه را زینب بگذارم اگر... . اما...

پ ن ۳: نمی دانم تا کی اما فعلا نمی توانم دیگر بنویسم. شاید تا فردا شاید یک هفته، یک ماه، اما دوباره برمی گردم.

پ ن ۴: از همه ی دوستانی که با نظرات گرمشان دلگرمم می کردند ممنونم، چه کسانی که می شناختمشان چه کسانی که هرگز ندیده بودمشان ولی حس می کردمشان. بعضی وقت ها رفقایی که هرگز ندیدیشان بیش از دوستانی که پنج سال در تلخی های زندگی شریکشان می شدی و لحظات شیرینت را به خوردشان می دادی مرام دارند.

 


+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت19:21توسط م.س |
دفتر خاطرات
 

در یکی از بعد از ظهر های گرم اتاقم

در حالی که ارتفاع پاهایم از سطح دریا بیش از ارتفاع سرم بود،

خیار می خوردم و دفتر خاطراتم را مرور می کردم،

به امید آن که شاید اتفاقی تازه در آن روی داده باشد

و من بی خبر.

 

با آن که خوب می دانستم تلخی از ذاتیات خیار است.

 

یک جا نوشته بودم:

                  نمی دانم چرا اینقدر اصرار می کند که همه چیز را فراموش خواهم کرد؟

                        راستی آیا راست می گوید؟

 

اما باور کنید هنوز نامش را به خاطر دارم،

                                                 حرف به حرف.

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت20:37توسط م.س |
تجربه ی یک کار
الان از سر یه کار میام

یه کار که فقط برای تجربش رفتم

حس خیلی عجیبی دارم

 یه تجربه ی خیلی با ارزش

نمی دونم چی می نویسم...

برام یه عمر زندگی بود این چند دقیقه.

 

راستی تا حالا پشت چراغ قرمز، کسی شیشه ی ماشینتونو تمیز کرده!؟

 راستی تا حالا پشت چراغ قرمز، شیشه ی ماشین ها رو تمیز کردین!؟

 

خیلی حرف پشت این کاره! خیلی...

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت22:56توسط م.س |