روزگاری شده است،
اخبار کذب
از خبر گزاری های کاذب
اشتغال کاذب
وعده های کاذب
سیاستمداران کاذب
تبلیغات کاذب...
کلافه می شوم و به خانه ی کوچکم پناه می برم،
و تنم را به دست های نرم تختم می سپارم،
به سقف خیره می شوم
و از خودم می پرسم:
در روزگاری که حتی سقف هایش هم کاذبند،
چگونه از تو انتظار صداقت داشتم!؟
افسوس
آن روز
وقتی محبتت را تقسیم می کردی،
بیچاره دلم ریاضی نخوانده بود.
وگرنه،
هرگز نمی گذاشت
کلاهی به این بزرگی سرش بگذاری...
خاطرت جمع،
هر کجا هستی خوش باش.
من کماکان می گریم.
فروش فوق العاده
به علت تغییر شغل
یکجا حراج می کنم تمام اشعارم را،
تنها
در ازای یک لبخند،
و سر سوزنی محبت.
دیگر نمی خواهم شاعر باشم!
بی شعور مطلق...
