... و سرانجام
بعد از حدود ربع قرن، ایستادگی،
با آشوب مردم سیاه چشمانت،
بنیان خونین و خودکامه ی دلم
فرو پاشید!
تو را به چشمانت سوگند،
پلک بر هم مگذار
که از پلکان بلند رویاهایم سقوط خواهم کرد
با مغز...
...و غوطه ورند برادرانم
در خجالت توله های چشم انتظار و گرسنه شان.
و می سوزند خواهرانم
در شرمندگی تابه های خالی و نسوز جهیزیه شان.
و خروار خروار کودکانی که حتی اگر خزانه ی لغاتشان را زیر و رو کنی،
هیچ اثری از آناناس نخواهی یافت،
از رست بیف،
از عدالت.
و شمایان در نهایت وقاحت و بی شرمی،
شمشیر عدالت برداشته اید
و با آن خربزه قاچ می کنید!؟
وای بر شما اگر ایشان را بیزار کنید از عدالت، وای.
آنچنان که از آزادی بیزار کرده اند.
ای کاش ارزش انسانیت هم با نرخ تورم بالا می رفت!
با نرخ گوجه فرنگی!
ای کاش...
یکی می گفت:
"نمی دانم کسانی که سیگار نمی کشند، چگونه فکر می کنند!"
من می گویم:
"نمی دانم کسانی که چای نمی خورند، چگونه فکر می کنند!"
و همیشه از خودم می پرسم:
راستی اگر چای از لغت نامه ها پاک می شد چه بر سر افکارم می آمد؟
چه بر سر تنهاییم؟
و چه بر سر تنهایی قوری کوچک چینی ام؟
گاهی اوقات آشنایان به طعنه می گویند:
"فلانی چای را بیشتر از مادرش دوست دارد."
اما هیچکس نمی داند
چقدر چای های مادرم را دوست دارم...

