امروز اول صبح به بهونه ی دویدن از خونه زدم بیرون، و شروع کردم به سگ پرسه زدن. به این فکر می کردم که یه مرد که نزدیک به بیست و پنج سال از تاریخ تولیدش می گذره، تا کی باید سر سفره ی پدرش نون بخوره!؟ تا کی باید سر بار باشه!؟ خیلی سخته، خیلی.
وقتی برگشتم خونه، طبق عادت مالوف بدون این که صبحونه بخورم رفتم سراغ قلم کاغذام. و باز طبق عادت مالوف صدای مادرم در اومد و شروع کرد به ارائه ی کیفرخواست تکراریش، که تو چرا صبحونه نمی خوری؟ تو آخرش علیل می شی!
اما باز طبق عادت مالوف من نخوردم.
مشغول نوشتن بودم که دیدم طبق عادت مالوف با یه لقمه ی کوچیک وارد اتاقم شد وبا همون لحن سادش گفت:
آدم برای دویدن نیاز به نون داره.
و من سکوت کردم. سکوت کردم، در حالی که خوب می دونستم،
آدم برای نون نیاز به دویدن داره.
... هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست.
حمید مصدق

