تبليغاتX
سگ پر3
بودن یا نبودن!؟
 

خوب یادم هست،

 

آن روز

بعد از ظهر بود،

نیمکت بود،

من بودم،

تو بودی...

 

...یک ساعت بعد

هنوز بعد از ظهر بود،

هنوز نیمکت بود،

هنوز من بودم،

اما دیگر تو نبودی...

 

...و امروز بعد از ماه ها

بعد از ظهر بود،

نیمکت بود،

من بودم،

اما هنوز تو نبودی...!

 

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت23:0توسط م.س |
مناجات
 

خدایا

خداوندا

دعا کن،

با تمام وجودت،

آری!

با تمام وجودت دعا کن

که قیامتی در کار نباشد!

و عدالتی!

وگرنه تقاص تمام سختی هایی را که در دوران خداوندیت بر سرم آوردی پس خواهم گرفت،

بی هیچ چشم پوشی.


 پ.ن: مگر من خواستم ابراهیم باشم که می گویید این ها امتحان الهی است؟

اصلا مگر من خواستم باشم؟

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت1:30توسط م.س |
واگویه های بچه های دانشکده
 

اگر برای حل هر مشکل نیاز به دو کیلو آجیل مشکل گشا باشد،

برای حل مشکلات بعضی ها

 پیدا کنید آجیل فروش را!!!


 

وقتی به من خیانت کردی

فهمیدم که هنوز هم در جهان مشکلات مالی هست!!!


 

علی خیلی حلوا دوست دارد.

مادر علی، علی را حلوا حلوا می کند!

من خیلی قیمه دوست دارم.

مادر من ...


 

زمستون خدا سرده، دمش گرم

زمینو مثل یخ کرده، دمش گرم

تو آیین خدا لوتی گری نیست

خدا نامرد نامرده، دمش گرم


 

پ.ن: کشف این دست نوشته های یادگاری، نتیجه ی کنکاش تو سر رسیدهای قدیمیمه. خیلی وقته از نویسنده هاش خبری ندارم.

پ.ن2: یاد دانشکده با همه ی بچه هاش به خیر. حتی تو!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت23:47توسط م.س |