یازده سال بعد در چنین روزی
در ایستگاه مترو
می بینمت،
ساعت حول و حوش پنج و نیم بعد از ظهر است.
هیچ چیز تغییر نکرده است،
هر دو دست و پایمان را جمع می کنیم
و طبق عادت معمول سال های دور،
انگار همدیگر را ندیده ایم!
تو هنوز روسری آبی بر سر داری
من هنوز وینستون قرمز بر لب دارم
[چه شهرآورد سنگینی]
در دستانت
دستان معصوم دختر بچه ای هف هشت ساله لانه کرده است.
به پک های دردناک و سرفه های زجرآور من خیره می شود،
و نمی داند
دست نامرد روزگار،
نام پدرش را در آستانه ی ثبت
تغییر داده است!!!
کاش می شد فردا را خودمان بسازیم
ای کاش.
پ ن ۱: انگار این شعرم دارد خیلی زود به واقعیت تبدیل می شود. بعد از ظهر روزی که این پست را گذاشتم علی عیدی ام را داد، خبر ازدواجش. یا امیر المومنین دمت گرم.
پ ن ۲: نذر کرده بودم نام آن دختر بچه را زینب بگذارم اگر... . اما...
پ ن ۳: نمی دانم تا کی اما فعلا نمی توانم دیگر بنویسم. شاید تا فردا شاید یک هفته، یک ماه، اما دوباره برمی گردم.
پ ن ۴: از همه ی دوستانی که با نظرات گرمشان دلگرمم می کردند ممنونم، چه کسانی که می شناختمشان چه کسانی که هرگز ندیده بودمشان ولی حس می کردمشان. بعضی وقت ها رفقایی که هرگز ندیدیشان بیش از دوستانی که پنج سال در تلخی های زندگی شریکشان می شدی و لحظات شیرینت را به خوردشان می دادی مرام دارند.

